درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : هدیه احدی
نویسندگان
نظرسنجی
به نظرتون مطالبی که میزارم به درد بخوره یا نه؟؟








جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
کدهای جاوا اسکریپت و ابزار وبمستر JavaCod.Ir welcome کدهای جاوا اسکریپت JavaCod.Ir
w w w . haraji . o r g
کدهای جاوا اسکریپت JavaCod.Ir

كد بارش قلب



ابزار وب رایگان-جک و لطیفه
تکست و عکس و رمان عاشقانه
چهارشنبه 11 مرداد 1396 :: نویسنده : هدیه احدی       

رمان #دوست_دختر_اجاره_ای_من
#قسمت_21

سر تکون دادم که رفت سمت کمد و گفت 

- از لباس اسپرت متنفرم ... مخصوصا از شلوار ... 

بازم سر تکون دادم .

- خوبه ... حالا لخت شو .

با ترس نگاش کردم که گفت 

- من یه ساعت دیگه جلسه دارم . زود باش ... 

آب دهنمو به سختی قورت دادمو تیشرتمو در آوردم .

تکیه داد به کمد و خیره من شد .

کمر شلوارمم باز کردمو از تنم بیرون آوردمش . 

دیگه نگاش نمیکردم .

شورتمم در آوردمو لخت رو به روش ایستادم که گفت 

- تو اندام زیبایی داری آنا ... قوز نکن ... صاف وایسا

سعی کردم اما زیاد موفق نبودم .

از خجالت انگار بدنم جمع شده بود .

مکس اومد سمتمو دورم چرخید .

نوک سینمو با دست لمس کردو گفت 

- سردته ؟ یا تحریک شدی ؟

چیزی نگفتم که انگشتشو زیر سینه ام کشیدو برد سمت کمرم . چرخیدو انگشتشو رو باسنم گشید و گفت 

- بیا اینجا .

نشست رو تخت و منو چرخوند  و گفت





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 11 مرداد 1396 :: نویسنده : هدیه احدی       

رمان #دوست_دختر_اجاره_ای_من
#قسمت_20

خونه نبود ... قصر بود ...

مسلما هم باید اینجوری می بود .

اینجا خونه مکسول لاکس اولین میلیونر زیر 30 ساله ...

نفس عمیق کشیدمو همراه مکس رفتم سمت خونه .

وارد ساختمون که شدیم انقدر بزرگ بود که هنوز چشمم همه جا نگشته بود به پله ها رسیدیم .

پله های بزرگی که با کفپوش های چوبی و براق میرفت به سمت طبقه بالا . 

رو پاگرد دو دسته میشد و مکس از سمت چپ رفت بالا .

منم تو سکوت پشت سرش رفتم بالا .

استرس کل وجودمو گرفته بود

یعنی همین الان میخواد باهاش بخوابم ؟

یعنی به همین زودی و سرعت باید با دنیای بکارت خداحافظی کنم .

یهو گفت 

- اینجا اتاق توئه ...

در اتاقو باز کرد 

اتاق بزرگتر از کل خونه ما بود.

یه تخت دو نفره بزرگ با رو تختی ساتن آبی وسط اتاق بود.

یه تلویزیون بزرگ رو به رو تخت ...

یه در شیشه ای بزرگ که به تراس میرسید با دوتا پنجره  قدی که اتاقو روشن کرده بود .

مکس وارد شد و گفت 

- تو اینجا میمونی ... تا وقتی که من جای دیگه بخوامت ... اینجا همه چی هست ... حتی لباس مناسب ...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 11 مرداد 1396 :: نویسنده : هدیه احدی       

رمان #دوست_دختر_اجاره_ای_من
#قسمت_19

با خجالت از رو پام بلند شد و رو به روم نشست 

خواست لباس زیرشو بپوشه که گفتم 

- نمیخواد . فقط تیشرتتو بپوش .

با چشمای گرد نگام کرد که سر تکون دادم براش .

اونم اطاعت کردو فقط تیشرتشو پوشید .

وقتی لباس هاش مرتب شد .
 
درو باز کردم تا پیاده شه .

موقع پیاده شدن نظرم به قوس کمر و پشتش جلب شد . 

لبخند رو لبم نشست 

با اینکه ریزه میزه بود .

اما تو زنانگی چیزی کم نداشت .

از زبان آنا :

نمیدونم چه بلایی داشت به سرم میومد. 

حال خودمو نمیفهمیدم . 

انقدر خمار شده بودم که مغزم کار نمیکرد.

وقتی بهم گفت بلند شم از رو پاش چند دقیقه طول کشید بفهمم چه خبره .

فکر نمیکردم انقدر به لمسش حساس باشم...

به خونه رو به روم خیره شدم.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 2 مرداد 1396 :: نویسنده : هدیه احدی       

رمان #دوست_دختر_اجاره_ای_من
#قسمت_18

از زبان مکس :

وقتی بدن سفیدشو رو به رو خودم دیدم نتونستم جلو خودمو بگیرم .

وقتی نشست رو پام حالم از نرمی بدنش بد تر شد .

نمیخواستم اینجا یه رابطه کامل داشته باشیم .

اما نمیتونستم جلو خودمم بگیرم .

با وجور مخالفتش دستمو وارد شلوارش کردم .

داغ بودو نم دار. 

نرم شروع گردم به نوازشش . 

خیلی محتاط بودم که پرده اش آسیب نبینه ....

میخواستم کامل برام بمونه تا حسش کنم .

دست دیگه ام هم بیکار نبود.

لبشو گاز گرفته بود تا صداش در نیاد

پاهاشو جمع کرد تا جلو حرکت دستمو بگیره

اما حرکت دستمو بیشتر کردم .

بلاخره آهش بلند شد و مثل مار تو بغلم پیچید .

میدونستم اگه ادامه بدم خیلی زود به آخر خط میرسه .

اما نزدیک خونه بودیم .

دستمو از تو شلوارش در آوردمو با دستمال کاغذی پاک کردم .  

چشماشو باز کرد. 

حسابی خمار بود .

زدم رو باسنشو گفتم 

- برو لباستو بپوش ... رسیدیم... بقیه اش رو خونه ادامه می دیم .





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 2 مرداد 1396 :: نویسنده : هدیه احدی       

رمان #دوست_دختر_اجاره_ای_من
#قسمت_17

نفس کشیدنم نا منظم شده بود .

آروم بلند شدمو نشستم رو پاش .

کمرمو گرفتو منو کشید سمت خودش .

دستاش داغ بود. 

شایدم من زیادی سرد بودم .

آروم دستشو رو کتفم کشیدو از روی ستون فقراتم پایین برد .

موهامو نفس عمیق کشید و دستاش اومد سمت سینه ام .

دستشو قاب سینه ام کرد و آروم شروع به نوازش کرد .

تنم داغ شده بود و نفس کشیدنم نا منظم .

کنار گوشم گفت 

- خوبه ... با هام راه بیا آنا... صدای آهتو بشنوم ...

یه دستشو رو شکمم کشید و برد سمت کمر شلوارم .

مچ دستشو گرفتمو زیر ل گفتم 

- خواهش میکنم 

گردنمو بوسیدو گفت 

- نافرمانی آنا... تحملش نمیکنم ...

اما دستشو و ل نکردم .

زیر لب گفتم 

- نمیخوام اولین بارم اینجوری باشه ...

- منم نمیخوام آنا ... حالا باهام همکاری کن .

دستشو با فشار از دستم جدا کرد و دکمه شلوارمو باز کرد .





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 2 مرداد 1396 :: نویسنده : هدیه احدی       

رمان #دوست_دختر_اجاره_ای_من
#قسمت_16


بازم سر تکون دادم که نگاهشو ازم گرفت . دکمه کنارشو زد و شیشه سیاهی بین قسمت مت و راننده بالا رفت .

با بالا رفتن شیشه آروم گفت 

- حالا بیا اینجا بشین . 

به صندلی رو به رو خودش اشاره کرد .

برای اولین بارم بود سوار چنین ماشینی میشدم . 

فضا داخلش از اتاق منم بزرگتر بود. 

رو به روش نشستم که سر تا پامو برانداز کردو گفت 

- از لباس اسپرت بدم میاد .

یعنی دقیقا چیزی که من پوشیده بودم. تیشرت و شلوار جین .

نگاهش رو سینه ام ثابت شد و گفت
 
- تیشرتتو در بیار 

- اما...

- مورد اول که گفتم بدم میاد چیه ؟

سر تکون دادمو تیشرتمو در آوردم .

از خجالت خیره شدم به پنجره . میدونستم از بیرون مارو نمیبینن...

اما سخت بود برام لخت شدن جلو یه نفر 

لباس زیرم کرمی رنگ بود .

نگاهش رو تنم ثابت شد و گفت 

- اونم در بیار... 

با دستای سرد قفل لباس زیرمم باز کردمو آروم از رو شونه هام کنار دادم که پاهاشو باز کردو گفت 

- خوبه ... حالا بیا بشین رو پام .





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 2 مرداد 1396 :: نویسنده : هدیه احدی       

رمان #دوست_دختر_اجاره_ای_من
#قسمت_15


زیر لب گفتم 

- اما شما که دوست دختر دارین !؟

بعد از حرفم پشیمون شدم ... نکنه منو برا خودش نمیخواد . 

خواستم جملمو اصلاح کنم که با همون لحن جدی و دستوری گفت .

 - آره ... دارم ... اونم توئی ... ما باید یه سری چیزارو با هم هماهنگ کنیم .

مغزم هنگ کرده بود .

من قراراه دوست دختر ماکسول لاکس باشم ... 

اما اینجوری که همه میفهمن !

شاید دوست دختر مخفیش قراره باشم .

یهو برگشت سمتم که سریع دهنمو بستمو چندبار پلک زدم .

پوست برنزه . 

موهای جو گندمی .

چشمای سبز 

اندام ورزیده .

نه ... نه... این احمقانه است که اون بخواد جایی با من حضور پیدا کنه . 

یه دختر عادی که قدش 1.60 بیشتر نیست ...

تو چشمام خیره شد و گفت 

- من به هیچ وجه تحمل تحمل سه تا چیزو ندارم . پس از همین اول میگم  این سه موردو ببینم جدا از اینکه بد میبینی ... قرار دادتم کنسل میکنم .

با ترس سر تکون دادم که گفت 

- نافرمانی... دروغ ... حرف بی جا





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 2 مرداد 1396 :: نویسنده : هدیه احدی       

رمان #دوست_دختر_اجاره_ای_من
#قسمت_14

کیف کوچیکی که از وسیله هام پر کرده بودمو گرفتم دستتمو رفتم پایین.

از ساختمون رفتم بیرون که با دیدن لیموزین مشکی جلو خونه شوکه ایستادم .

لیموزین مشکی ... اونم تو محله ما ...

هیچی الان همه همسایه ها دارن منو نگاه میکنن.

راننده ریموزین پیاده شد و برام سر تکون داد. 

زیر لب سلایم کردم که در ماشینو برام باز کرد و کیفمو از دستم گرفت . تشکر کردمو سوار شدم .

همون عطر مردونه ریه هامو پر کرد و اینبار تو نور صورتشو دیدم .

مطمئن بودم ابروهام از پیشونیم زده بیرون 

زیر لب گفتم 

- مکسول لاکس ؟!

واقعا این مرد خوش تیپ جلو من همون مکسول لاکس معروف صاحب سه تا کمپانی ماشین بود ؟!

نکنه اشتباه سوار شدم .

خیلی جدی نگاهشو ازم گرفت و رو به راننده گفت 

- حرکت کن جیم .

بعد بدون اینکه نگام کنه گفت 

- پس منو میشناسی .

دهنم همچنان باز بود .

مگه میشه کسی ماکسول لاکس رو نشناسه ...

حتی اگه اسمشو ندونه انقدر رو در و دیوار و مجله ها عکسش هست که حتما دیده ...

عکسش ...

با اون دختره ...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 2 مرداد 1396 :: نویسنده : هدیه احدی       

رمان #دوست_دختر_اجاره_ای_من
#قسمت_13

کلی هم اصرار کرد یه روز حتما دوستمو ببینه .

دو دلم به دروغای خودم میخندیدم .

اما راضی بودم که مامان خوشحال و امیدواره .

وسایلمو جمع کردم .

دوش گرفتمو خوابیدم .

جز چند دست لباس و لباس زیر چیز دیگه ای برنداشتم .

چیز زبادی هم نداشتم که بخوام بردارم .

صبح با زنگ ساعتم بیدار شدم.

تازه دست و صورتمو شسته بودم که موبایلم زنگ خورد .

شماره نا شناس بود.

مردد جواب دادم 

- بله ؟

- آنا ...

صدای مردونه و گرمی که اسممو گفت باعث شد یه لحظه بی حرکت شم .

آروم گفتم 

- بله 

- پایین منتظرتم .

اینو گفتو قطع کرد .

صدای مکس بود...

اگه صداش انقدر مردونه و داغ بود... یعنی چهره اش چه شکلی بود .

با استرش آماده شدم .





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 2 مرداد 1396 :: نویسنده : هدیه احدی       

رمان #دوست_دختر_اجاره_ای_من
#قسمت_12

بازم یه تفاوت بزرگ با چشمای سبز لکسی ...

بعد قرارم با تام رفتم پیش متیو.

عکس و مشخصات آنارو بهش دادم .

غروب بهم زنگ زدو گفت همه چی عالی پیش رفته و این دختر راست کار ماست .

دستی تو موهای خیسم کشیدمو دراز کشیدم رو تخت. 

دوش آب گرم جیممو آروم کرده بود اما روحمو نه .

این مدت جنگ و دعوا و دادگاه با لکسی خیلی عذابم میداد.

ساعد 10 شب بود.

صبح باید میرفتم دنبال آنا 

کلی هم جلسه و کار داشتم .

خدا کنه دختر پر دردسری نباشه .

به قیافه اش میخورد که آروم باشه .

اگه لو میرفتم دوست دختر اجاره ای گرفتم برای شهرت و نقشه ام با لکسی خیلی بد میشد .

اما اگه لو نمیرفتیم ...

عالی بود ...

با این فکرا خوابیدم .

از زبان آنا :

تا دیشب از پیش مامان بیام خونه ساعت شد 11

اول باور نمیکرد که یه دوست پولدار داشته باشم که حاضر شده باشه این هزینه ها رو بهم قرض بده .

اما انقدر گفتم تا باور کرد .





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 2 مرداد 1396 :: نویسنده : هدیه احدی       

رمان #دوست_دختر_اجاره_ای_من
#قسمت_11

منتظر ادامه حرفاش نموندمو رفتم دنبال سفارش میز بعدی .

ساعت 5 عصر بود. دیگه توان ایستادن نداشتم . 

شیفتمو تحویل دادمو رفتم بیمارستان .

هزینه عمل و مراقبت های بعدش رو واریز کردمو بعد رفتم پیش مامان.

دلم میخواست زودتر بهش بگم که قراره به زودی درمانش شروع شه ...


از زبان مکس :

وقتی آنا اومد که با تام صحبت کنه من پشت شیشه آینه ای دفتر تام ایستاده بودم.

اینم یکی از مراحل انتخاب بود .

اینجا اگه طرز حرف زدن و برخورد طرف مناسب نبود یا پیام میدادن که نمیخوان .

یا مثل من پیام میدادن ...

میخوام ...

میخوام و مبلغ بیشتری بهش بده .

این پیامی بود که من دادم .

وقتی راجب عمل مادرش گفت نتونستم ساکت بمونم .

مادر عزیز ترین موجود زندگی منه ...

تو نور اتاق تام تازه تونستم ببینم چشماش آبی روشنه .

قبلش فکر میکردم طوسیه ...

اما آبی ..
.
اونم با پوست روشن و چشم و ابرو مشکی ...

ترکیبه خوبی بود




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 2 مرداد 1396 :: نویسنده : هدیه احدی       

رمان #دوست_دختر_اجاره_ای_من
#قسمت_10

اما با توجه به شغلش نمیتونست جور دیگه باشه .

از دفتر و شرکت تام زدم بیرون و یه راست برگشتم رستوران .

احتمالا فردا نتونم به شیفتم برسم . برای همین تصمیم گرفتم فردارو مرخصی بگیرم .

اما امیدوارم از پس فردا بتونم طبق برنامه ام برم رستوران .

درسته این 500 تا کلی از مشکلاتمونو حل میکنه ... اما باید به کارم ادامه بدم تا خرج زندگی مامان تامین شه .

وقتی رسیدم رستوران حسابی تایم شلوغی بود .

رفتم لباس هامو عوض کردمو خودمو رسوندم آشپزخونه .

سر آشپز با دیدنم داد زد 

-آنا... دیگه بهت مرخصی نمیدم ... اینا همه سفارشارو اشتباه بردن .

خندیدمو کارمو شروع کردم .

دو ساعتی میشد که سر پا بودمو مدام از سرویس این میز به میز دیگه میپریدم که کاترین رسید .

تا تنها پیدام کرد پرسید 

- چی شد آنا ؟

- یکی قبولم کرد ... فردا میاد دنبالم 

- جدی ؟ یهنی دیگه نمیای اینجا سر کار ؟

- میام بابا . فردارو فقط نیام 

- دیوونه مگه طرف میذاره بیای اینجا سر کار 

- چرا نذاره . اون که 24 ساعته به من احتیاج نداره 

- وای آنا تو خیلی خلی . اینهمه پول نداده که  فقط شبا باش باشی ... مسلما همه مدل رابطه و هرجا و هر وقتی مد نظرشه....

از حرف کاترین دلم پیچید ... 

کاش صورتشو دیده بودم ...

با چیزی که تو کابین دیدم و هیکلش اگه آدم خشنی هم باشه ... 

ترس تو وجودم نشست ...

یعنی فردا چی میشه .





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 2 مرداد 1396 :: نویسنده : هدیه احدی       

رمان #دوست_دختر_اجاره_ای_من
#قسمت_9

- 300 هزارتا به حساب کارتت تا یه ساعت دیگه واریز میشه . 

- بقیه اش چی ؟

- صد تا بعد سه ماه اول و صد تا بعد سه ماه دوم .

- اما تام... تو میدونی برای هزینه بیمارستان من به کل این پول احتیاج دارم .

- آنا تو شرح قرار داد این بود . همه پولو که اول نمیدن .

شوکه بهش خیره شدم ...

- مامانم تا شیش ماه دیگه نمیمونه تام ...

اشکام راه افتاد... حالا چیکار باید میکردم ...

تام کلافه دستی تو موهاش کشید که موبایلش صدای کوتاهی داد.

به صفحه نمایشش گوشیش نگاه کردو گوشیشو چک کرد .

بعد رو به من گفت 

- باشه 450 تارو میریزم برات ... اما بیشتر نمیتونم ... 50 تای بعدی اخر سال بعد تموم شدن قراردادت .

با اینکه بازم ممکن بود کم بیاریم. 

اما سر تکون دادموبا صدایی که بغض نمیذاشت بلند شه تشکر کردم .

تام سر تکون داد و گفت 

- آدرس خونتو دادم. فردا 7 صبح میان دنبالت .

بازم سر تکون دادمو بلند شدم .

اشکامو پاک کردمو گفتم 

- دیگه با من کاری ندارین؟

- نه ... فقط برای فردا یادت نره خودتو کامل تمیز و آماده کنی... متوجه منظورم هستی که ...

با خجالت سر تکون دادمو گفتم

- اره... مرسی واسه همه چی .

- خواهش میکنم ... مواظب خودت باش 

تام آدم بدی نبود . 
درسته گاهی واقعا غرورمو شکست .





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 31 تیر 1396 :: نویسنده : هدیه احدی       

رمان #دوست_دختر_اجاره_ای_من
#قسمت_8
- حالا اگه تو هم موافقی این قرار دادو امضا کن که از فردا شروع به کار کنی 

به کاغذی که جلوم گرفت نگاه کردم .

از فردا شروع به کار کنم ؟!

کاغذو برداشتمو شروع به خوندن کردم .

قرار داد همراهی جسمی و جنسی ...

آب دهن تلخمو قورت دادمو بقیه رو خوندم .

جلو شرح وظایف خالی بودو فقط یه جمله نوشته بود 

اطاعت کامل از تمام دستورات.

به تام نگاه کردمو پرسیدم 

- اطاعت از همه دستورات یعنی چی ؟

- یعنی همین که گفته 

- خب شامل چیا میشه ؟

- همه چی آنا ... فکر میکنی برا چی اینهمه پول می گیری .

بدنم سرد سرد بود. 

دارم چیکار میکنم .

اگه مامان بفهمه چنین قرار دادی دارم امضا میکنم هیچوقت منو نمیبخشه ...

خدای من ...

اگه امضا نکنم مادری برام نمی مونه که نگرانم باشه ...

سر تکون دادمو خودکارو از تام گرفتم .

امضا کردمو دادم بهش .

برگه رو بررسی کرد و گفت





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 31 تیر 1396 :: نویسنده : هدیه احدی       

رمان #دوست_دختر_اجاره_ای_من
#قسمت_7
در کابین باز شد و با نوری که اومد تو چشمامو پوشوندم .

تام با پوزخند گفت 

- آنا ... برو لباس بپوش و بیا دفترم .

با دبدن بی حس بلند شدمو رفتم سمت کمد لباسا .

تیشرت و شلوار جینمو پوشیدم.

موهامو پشت سرم بستمو تو آینه نگاه کردم .

چشمای آبیم خیلی بی فروغ بود . 

درست از روزی که سرطان مامانو فهمیدم نه خواب درست حسابی داشتم نه خوراک .

شاید اگه انتخاب شم نجات پیدا کنیم ...

یکم ریمل به مژه هام زدمو لبامو هم یکم رنگ دادم .

بخاطر پوست روشنم نمیتونستم زیاد آرایش کنم چون زود شبیه دلقک ها میشد .

کتونیمو پوشیدم .

کوله وسایلم که لباس فرم رستوران توش بودو انداختم رو دوشم و رفتم سمت دفتر تام .

آروم در زدم که گفت 

-بیا تو
 
- سلام... گفتین بیام دفترتون 

- بیا بشین آنا 

رو به رو میزش نشستم  که گفت 

- هرچند من فکر نمیکردم نظر مکسو جلب کرده باشی ... اما گویا شانس باهات یار بوده .

مکس... 
پس اسمش مکس بود . 
شانس با هام یار بوده ... 
یعنی منو میخواد...

تام ادامه داد




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 3 )    1   2   3   
   
 
   

:::●┼┼ اگه دوست داری توی وبلاگت چت روم داشته باشی کلیک کن اینجا┼┼●:::


Get your own Chat Box! Go Large!

:::●┼┼ اگه دوست داری توی وبلاگت چت روم داشته باشی کلیک کن اینجا┼┼●:::

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic